دسته‌ها
تفریحی

شعرهای زیبای یغمای جندقی


thtyim67n7imk8i97978876yb55ryu شعرهای زیبای یغمای جندقی

شعرهای زیبای یغمای جندقی

 

اشعار عاشقانه یغمای جندقی

ز هجرانت چنانم جان بسوزد

که بر جانم دل هجران بسوزد

ز می چون لعل سازی آتشین رنگ

خضر در چشمه ی حیوان بسوزد

ز جور پاسبانش بیم آن است

که آهم خانه ی کیوان بسوزد

مده زاهد رهم در کعبه،ترسم

ز دود کفر من ایمان بسوزد

ز پیکان تو گفتم دل بسوزم

کنون ترسم ز دل پیکان بسوزد

سبق خوان کتاب عشق جانان

گنه نبود اگر قرآن بسوزد

چو شد یعقوب رخت افکند یغما

الهی کلبه ی احزان بسوزد

شاعر: یغمای جندقی

شعرهای یغمای جندقی

شوره سر کلافت کرده؟ درمان بدون عارضه

چرخ خیاطی قدیمی بده؛ نو تحویل بگیر!!

نگاه کن که نریزد دلی چو باده بدستم

فدای چشم تو ساقی به هوش باش که مستم

کنم مصالحه یکسر بصالحان می کوثر

بشرط آنکه نگیرند این پیاله ز دستم

ز سنگ حادثه تا ساغرم درست بماند

بوجه خیر و تصدق هزار توبه شکستم

چنین که سجده برم بی حفاظ پیش جمالت

به عالمی شده روشن که آفتاب پرستم

کمند زلف بسی گردنم ببست به مویی

چنان فشرد که زنجیر صد علاقه گسستم

نه شیخ میدهدم توبه و نه پیر مغان می

ز بس که توبه نمودم زبس که توبه شکستم

ز گریه آخرم این شد نتیجه در پی زلفش

که در میان دو دریای خون فتاده نشستم

ز قامتت چه گرفتم قیاس روز قیامت

نشست و گفت قیامت بقامتی است که هستم

حرام گشت به یغما بهشت تو روزی

که دل به گندم آدم فریب تو بستم

ما خراب غم و خم‌خانه ز می آباد است

ناصح از باده سخن کن که نصیحت باد است

خیز و از شعله می آتش نمرود افروز

خاصه اکنون که گلستان ارم شداد است

سیل کُهسار خم از میکده در شهر افتاد

وای بر خانه پرهیز که بی بنیاد است

بجز از تاک که شد محترم از حرمت می

زادگان را همه فخر از شرف اجداد است

گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من

آنچه البته به جائی نرسد فریاد است

گفته‌ای نیست گرفتار مرا آزادی

نه که هر کس که گرفتار تو شد آزاد است

چشم زاهد بشناسائی سِرّ رخ و زلف

دیدن روز و شب و اعمی مادر زاد است

گفتمش خسرو شیرین که ای دل بنمود

کانکه در عهد من این کوه کَنَد فرهاد است

هر که یغما شنود ناله‌ی گرمم گوید

آهن سرد چه کوبی دلش از فولاد است

شاعر: یغمای جندقی

شعر یغمای جندقی

صرف کار ناله کردم عمر چندین ساله را

یار،یار دیگران شد خاک بر سر ناله را

جان شیرین عرضه کردم بر دهانش لب گزید

که ارمغان کی کس برد تنگی شکر بنگاله را

هان،حذر ای مردم از چشم تر من زان که من

عاقبت دانم که طوفانی بود این ژاله را

راه ما بر بندر صورت فتاد ای کاروان

سخت می‌ترسم همی چشمی رسد دنباله را

ساربان بار سفر بر بست و محمل می‌رود

لال گردی ای زبان بگشا درای ناله را

گفتمش یغما بماند یا رود بیرون ز بزم؟

گفت چون وصل اوفتد رخصت بود دلاله را

شاعر: یغمای جندقی

اشعار یغمای جندقی

سینه‌ ام مجمر و عشق آتش و دل چون عود است

این نفس نیست که بر می‌کشم از دل دود است

دل ندانم ز خدنگ که به خون خفت ولی

این قدر هست که مژگان تو خون آلود است

از تو گر لطف و کرم ور همه جور است و ستم

چه تفاوت که ایاز آنچه کند محمود است

خلق و بازار و جهان کش همه سود است و زیان

من و سودای محبت که زیانش سود است

مهر از شیون من وضع روش داده ز یاد

یا در صبح شب هجر تو قیر اندود است

هر که یغما نگرد لف و خط او گوید

در بر دیو سلیمان زره‌ی داود است

شاعر: یغمای جندقی

 
منبع: بیتوته
گردآوری: روبکا

شعرهای زیبای یغمای جندقی

robeka.ir